کد خبر: ۱۵۷۰۷
۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
مداح - محمد معلم

عبای مداحی در ۱۲ سالگی‌ روی شانه‌های محمد معلم نشست

محمد معلم هر‌بار که در مجلسی مداحی می‌کند، به یاد نخستین‌باری می‌افتد که در جمع عزاداران سیدالشهدا (ع) نوحه خواند. روزی که هنوز نوجوانی دوازده‌ساله بود و نمی‌دانست این شروع، قرار است سال‌ها بعد به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شود.

محمد معلم هر‌بار که در مجلسی مداحی می‌کند، به یاد نخستین‌باری می‌افتد که در جمع عزاداران سیدالشهدا (ع) نوحه خواند. روزی که هنوز نوجوانی دوازده‌ساله بود و نمی‌دانست این شروع، قرار است سال‌ها بعد به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شود.

این مداح پنجاه‌و‌نه‌ساله محله هفد‌ه‌شهریور، سال‌هاست در مجالس عزاداری اهل‌بیت (ع) مداحی می‌کند و در این مدت، نوجوانان و جوانان بسیاری را هم در این راه آموزش داده است، اما هنوز هم عبایی را که در نخستین تجربه مداحی‌اش به دوش انداخت، به یاد دارد.

 

پدر می‌خواند و من حفظ می‌کردم

محمد‌آقا، کودکی‌اش را در روستای خانرود و میان باغ‌های میوه و زمین‌های کشاورزی آن گذرانده است؛ روستایی سرسبز که نزدیک به یک قرن است رسم‌ورسوم خاصی برای برگزاری مراسم عزاداری دهه اول محرم دارد. او از همان کودکی، همراه پدرش که روحانی روستا بود، در این مراسم شرکت می‌کرد. پدرش روضه‌خوانی و مداحی می‌کرد و محمد هم، شعر‌ها و نوحه‌های پدر را به خاطر می‌سپرد.

او می‌گوید: هروقت تنها بودم و کار‌های روزانه‌ام را انجام می‌دادم، چیز‌هایی را که از روضه‌خوانی پدرم و مداحی دیگران شنیده بودم، زیر لب برای خودم زمزمه می‌کردم. پدرم زمزمه‌هایم را شنیده بود و می‌دانست صدای خوبی برای مداحی دارم.

در هیئت روستای خانرود رسم بر این بود که مراسم با تلاوت قرآن شروع شود و بعد پدر محمدآقا روضه‌خوانی کند. سپس عزاداران در کوچه‌های روستا به راه می‌افتادند و خانه‌به‌خانه پیش می‌رفتند.

گفت نگران نباش. هرجا دیدی نمی‌توانی ادامه بدهی، کافی است اشاره کنی تا مداحان دیگر پشت میکروفون بیایند

عاشورای سال ۱۳۶۱ محمدآقا هم مثل دیگر نوجوانان روستا مشغول عزاداری بود که یکی از مداحان قدیمی هیئت، او را صدا زد و پیشنهاد مداحی داد. او تعریف می‌کند: اولین‌بار که به‌طور رسمی در مراسم مداحی کردم، دوازده‌سال داشتم.

تا قبل از آن، در جمع بزرگی مثل هیئت روستا مداحی نکرده بودم. در مراسم عاشورا عموی پدرم، علی‌محمد علیمردان، صدایم کرد و گفت «میکروفون را بگیر و نوحه بخوان.» گفتم آمادگی ندارم و می‌ترسم مداحی خوب پیش نرود. آن مرحوم دستی به پشتم زد و گفت «نگران نباش. هرجا دیدی نمی‌توانی ادامه بدهی، کافی است اشاره کنی تا مداحان دیگر پشت میکروفون بیایند.»

محمدآقا ادامه می‌دهد: عمو عبایش را روی دوشم انداخت. با حرف‌های او دلگرم شده بودم. وقتی اولین بیت‌های شعرم را خواندم، صدایم از استرس می‌لرزید، اما کم‌کم ترسم ریخت. تصور می‌کردم مجلس از تب و تاب بیفتد و کسی به مداحی‌ام گوش ندهد، اما برخلاف تصورم، اهالی روستا، زن و مرد، همگی همراهی کردند و مجلس ادامه پیدا کرد، به‌طوری‌که خودم هم لذت بردم.

 

مداح - محمد معلم

 

هدیه‌ای به‌یادماندنی

وقتی مداحی‌اش تمام شد و نفر بعدی برای ادامه مراسم پشت میکروفون رفت، عموی پدرش به‌عنوان خلعت و هدیه، دست در جیبش کرد و یک سکه دو‌تومانی به او داد. این هم‌محله‌ای ما در محله هفده‌شهریور می‌گوید: خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم که چنین هدیه باارزشی گرفته‌ام. تا چندسال قبل، سکه را هنوز به یادگار نگه داشته بودم.

تشویق اطرافیان به محمد‌آقا انگیزه داد تا مداحی را دنبال کند و برای یادگیری در دوره‌های آموزشی شرکت کند. در همه این سال‌ها که مداحی کرده، ریالی دریافت نکرده است. محمد‌آقا می‌گوید: از همان روز با خودم عهد کردم در این راه با دلم قدم بردارم؛ و حالا خودم به نوجوانان و جوانان فرصت می‌دهم تا میکروفون به دست بگیرند و مداحی کنند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۵ آبان‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۰ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام